X
تبلیغات
سکوت سیاه )شعرو متن دلتنگی)


















سکوت سیاه )شعرو متن دلتنگی)



ﻧﻪ ﺣﻮﺻﻠـــﻪ ﯼ ﺩﻭﺳـــﺖ ﺩﺍﺷﺘــﻦ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫـــــــﻢ ﮐﺴـﯽ ﺩﻭﺳﺘـــــــــﻢ ﺩﺍﺷﺘـﻪ
ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﺳـــــَــــﺮﺩﻡ …

ﻣﺜـﻞ ﺩﯼ ,

ﻣﺜـﻞ ﺯﻣﺴﺘــــ ـــــﺎﻥ …

ﺍﺣﺴــــــﺎﺳـﻢ ﯾـﺦ ﺯﺩﻩ

ﺁﺭﺯﻭﻫـــــــــﺎﯾـﻢ ﻗﻨﺪﯾــــﻞ ﺑﺴﺘــﻪ

ﺍﻣﯿــــــﺪﻡ ﺯﯾــﺮ ﺑﻬﻤــﻦ ِ ﺳــﺮﺩ ِ ﺍﺣﺴــﺎﺳﺎﺗﻢ

ﺩﻓــــــــﻦ ﺷـﺪﻩ …

ﻧﻪ ﺑﻪ ﺁﻣـــــﺪﻧﯽ ﺩﻝ ﺧﻮﺷــﻢ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘـــــﻨﯽ

ﻏﻤﮕﯿــﻦ

ﺍﯾـﻦ ﺭﻭﺯﻫـــﺎ ﭘــُﺮ ﺍﺯ
ﺳﮑـــــــــﻮﺗـﻢ . . .


برچسب‌ها: سرد, سکوت, احساس, آرزو
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 | 12:14 | سحر | |

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.
گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود .دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید...
خدا گفت:
"راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد."

شنبه بیست و نهم تیر 1392 | 22:32 | سحر | |

یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد

یادم باشد که در سال جدید اندکی با خودم مهربان باشم

 

سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 | 2:6 | سحر | |

دلم تنگ است

دلم میسوزد از باغی که میسوزد

نه بیداری ، نه دیداری، نه دستی از سر یاری

مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم، بجز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ نفهمیدیم بدنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا،عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست ، عجب فرسوده دیواریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم ، برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاهی آشنا در این همه جمع ، ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبکباران ساحل ها ندیدند،به دوش خستگان باریست دنیا

مرا در موج حسرتها رها کرد، عجب یار وفاداریست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا، عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد ونیست ، عجب فرسوده دیواریست دنیا...

شنبه نوزدهم اسفند 1391 | 18:20 | سحر | |

به قول فروغ

         آن روزها رفتند....

اما برمی گردن اگه برنگشتن یعنی روزهای بهتری خواهد آمد ،

         اینو قول می دم ....

اگه دیدید نیستم بدونید دارم سعی می کنم روزهای بهتری رو بسازم ....

 دوستتون دارم به امید دیدار

شنبه سی ام دی 1391 | 19:17 | سحر | |

یه سال دیگه گذشت ، یه سال دیگه از خط عمرم کم شد ، یه سال دیگه به طول عمرم اضافه شد اما....

بزرگ که می شویم ، غصه ها زودتر از ما قد می کشند ،

دردها نیز !!!!!!!!!

غافل از این که لبخند هارا ،

در آلبوم کودکی جا گذاشتیم....

حیف........

شنبه دوم دی 1391 | 20:23 | سحر | |

ﺣــــﻮﺍﺳﺖ ﺑـﮧ ﺩﻟﺘــ ﺑﺎﺷﺪ . . .ﺁﻥ ﺭﺍ ﻫـ ــﺮﺟﺎﯾـﮯ ﻧﮕــﺬﺍﺭ!

ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺩﻝ ﺭﺍ ﻣﯿــﺪﺯﺩﻧﺪ . . .

ﺑــﻌﺪ ڪﮧ ﺑﮧ ﺩﺭﺩﺷـــﺎﻥ ﻧـﺨــﻮﺭﺩ

ﺟـﺎﯼ ﺻـــﻨﺪﻭﻕ ﭘـﺴﺘـــ

ﺁﻧــ ــﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﻄﻞ ﺁﺷـــﻐﺎﻝ ﻣﮯ ﺍَﻧﺪﺍﺯﻧﺪ !

ﻭ ﺗــﻮ ﺧﻮﺑــ ﻣـﯿﺪﺍﻧﮯ

ﺩﻟﮯ ﮐﻪ ﺍَﻟﻤﺜﻨﮯ ﺷﺪ! ﺩﯾــﮕﺮ ﺩِﻟــــ ﻧﻤـﯿﺸﻮﺩ....

خدایا!

من دلم قرصه!

کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت، که حتی روز روشن نیست

کسی اینجا نمی بینه، که دنیا زیر چشماته

یه عمره یادمون رفته، زمین دار مکافاته

فراموشم شده گاهی، که این پایین چه ها کردم

که روزی باید از اینجا، بازم پیش تو برگردم

خدایا وقت برگشتن، کمی با من مدارا کن

شنیدم گرمه آغوشت، اگه میشه منم جا کن...


برچسب‌ها: آغوش, مکافات, فراموش
سه شنبه چهاردهم آذر 1391 | 15:27 | سحر | |

شیشه ی نازک احساس مرا دست نزن 

چندشم میشود از لکه ی انگشت دروغ

خیلی وقت است که "بی تابم..."

دلم تاب میخواهد

و یك
هُل محكم


كه دلم هُـــری بریزد پایین

و هرچه در خودش تلمبار كرده ...

پ.ن: گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...
میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...
اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!
اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی ...



برچسب‌ها: بی تابی, دل, خسته, بغض, نگاه
دوشنبه ششم آذر 1391 | 11:54 | سحر | |

شعر نمــی گویم ، چون وصفــی نـداری ، فقط ســاده مــی نویــسم :

× × یــــــــــــــــــــا حسیـــــــــــــــــــــن × ×
تو که خود ، برترینی تعبیرش کن

ای چشم تو بیمار گرفتار گرفتار.... برخیز چه پیش آمده اینبار علمدار؟!

گیریم که دست و علم و مشک بیفتد.... برخیز فدای سرت انگار نه انگار 

این روزها عجیب محتاج دعایم دوستان مددی ...

دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 | 15:56 | سحر | |

ای کاش یکی بیاید که وقت رفتن ......نرود!!!!


در بهشت سرگردانم،چندی است که در گلزارهای طبیعت مطبوع و

مرغزارهای خوش بو در پی نرگس امیدی که پنهان مانده

و از خاطر فراموش گشته،سرگردانم.سرگردانم هنوز...

و ای آدم از من چاره مخواه و راه مجو که

حوّایی دیگر نیستم،نه در پی سیبی سرخ و

نه در پی هوسی کور که بهشت جاودانم را از من بستاند.

من در این سکوت بی روح و آرامش پریشان به سرنوشت خویش می

اندیشم و نمیدانم در پی چه هستم؟در پی امیدی که از خاطر فراموش

گشته باشم یا به امیدی جدید،بهشت جاودانم را با تمام آرامش

پریشانش با گازی کوچک از سیبی سرخ تاخت بزنم!

نمیدانم!نمیدانم جه باید کرد!

گاهی آنقدر خسته میشوم از این

سرگردانی،که دوست دارم فریاد بکشم:

آدم سیب را بیاور،گاز خواهم زد!!!!!


برچسب‌ها: امید, آدم و حوا, سیب
دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | 21:15 | سحر | |

انگار همین دیروز بود

نگاهت می کردم با شوقی انکار ناپذیر،نگاهم می کردی با دیده ای پر از تردید.

لبخندی میزدم پر شورتر از خورشید،اخمی می کردی سردتر از زمستان.

بغضی می کردم به وسعت دریا،لبخندی می زدی به وسعت دنیا.

دیروز و دیروزها نمی دانستم برای چه مستحق این عذابم!

ولی امروز...

نگاهم می کنی با شوق،نگاهت می کنم.

لبخندی میزنی گرم،نگاهت می کنم.

بغضی می کنی جانسوز،نگاهت می کنم.

من فقط و فقط نگاهت می کنم...

نگاهی خالی از لبخند و گریه

نگاهی خالی از بغض و کینه

و تو تعجب میکنی از حال دیروز و امروز،

و من امروز می دانم چرا فقط نگاهت میکنم

فقط نگاهت می کنم تا مبادا...

لبخندی بزنم،بغضی بکنم،اشکی بریزم

تا تصویرت در نگاهم محو شود...

 



برچسب‌ها: نگاه, لبخند, تردید, بغض
پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | 11:27 | سحر | |

می گویند : شاد بنویس ...نوشته هایت درد دارند!

و من یاد ِ مردی می افتم ،که با کمانچه اش ،

گوشه ی خیابان شاد میزد...اما با چشمهای ِ خیس ... !!!

میخواستم از عشق بنویسم

از حس خوب عاشق شدن

از طعم شیرین دلدادگی

از تپیدن های عاشقانه قلب

از تبسم شیرین مانده بر چهره ی عشاق

ولی نگذاشتند !

گفتند ننویس جرم است

مجازات دارد دروغگویی !

محکوم میشوی بیچاره ...

اینجا همه عشاق تحت تعقیب اند

اینجا اگر عاشق شوی مجنون صدایت میکنند

اگر دلت را تقدیم کنی با سو ظن نگاهت میکنند

اگر قلبی به قرمزیه عشق بکشی تیری از میانش میگذرانند

و آنقدر گفتند و شنیدم که حالا به خوبی فهمیده ام

اینجا نباید عاشق شد ... نباید دل سپرد ...

نباید از لیلی و مجنون چیزی نوشت و نباید به دروغ لب گشود !

اینجا باید صادق بود ...

و صداقت یعنی عشق هم مثل شیرین ِ فرهاد فقط یک افسانه است .....


برچسب‌ها: طعم دلدادگی, صداقت, افسانه
شنبه سیزدهم آبان 1391 | 14:2 | سحر | |

دم از بازی حکم میزنی!

دم از حکم دل میزنی!

پس به زبان قمار برایت میگویم!

قمار زندگی را به کسی باختم که "تک" "دل" را با "خشت" برید!

جریمه اش یک عمر "حسرت" شد!

باخت زیبایی بود!

یاد گرفتم به "دل"،"دل" نبندم!

یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!

"دل" را باید "بــُـر" زد،

جایش "سنگ" ریخت که با "خشت"

"تک بـُـری" نکنند!

+پ ن :امروز شنیدم یکی از هم کلاسیام که ریاضی مهندسی رو باهم داشتیم به خاطر عشقش خودکشی کرده الان سه تا حس مختلف دارم :

اول برای همکلاسیم متاسف شدم چون به نظرم تو این دنیا هیچ چیز اینقدر ارزش نداره که به خاطرش آخرتت و بسوزونی .

دوم برای عشقش متاسف شدم چون شدیدا به قانون انعکاس که هرکسی جزای کار خودشو تو همین دنیا می بینه اعتقاد دارم ولی یه جورایی هم براش خوشحالم که از شر همچین کسی که حتی به خودشم رحم نداره راحت شده .

و اما سومین حسم حس آرامشه نه از این که یه نفر آخرتشو سوزونده از اینکه تنهام ، از این که هیچ کس تو زندگیم نیست که بهم خیانت کنه ، از اینکه هیچ کسو این قدر دوست ندارم که به خاطرش خودمو به تباهی بکشم ، از اینکه منطقم به احساسم پیروزه و از اینکه خدا رو دارم...


برچسب‌ها: حکم دل, حسرت, باخت
دوشنبه هشتم آبان 1391 | 16:14 | سحر | |

کم کم یاد خواهی گرفت...

تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست،

و زنجیر کردن یک روح را...

اینکه عشق تکیه کردن نیست،

و رفاقت اطمینان خاطر....

و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند،

و هدیه ها معنی عهد و پیمان نمی دهند ...

کم کم یاد می گیری که حتی خورشید هم می سوزاند،

اگر زیاد آفتاب بگیری...

باید باغ خودت را پرورش دهی،

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد...

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی،

که محکم باشی پای هر خداحافظی...

یاد می گیری که خیلی می ارزی،

یاد می گیری که زندگی آنی نیست که می خواهی...

آن است که هرکه قوی تر باشد پیروز است،

"و یاد می گیری که شکست نیز بخشی از زندگی است."


برچسب‌ها: زنجیر, عشق, عهد, بوسه
پنجشنبه چهارم آبان 1391 | 11:6 | سحر | |

گفتـی سیب ...

و لبانت برای لبخندی گشوده شد

چیک چیک !

اولین تصویر

در روحم 

تصویر میوه ممنوعه ای بود که از میان

لبان به سرخی سیبت 

خارج شد!

من نه فرشته ام

و نه شیطان...

من آدمی هستم که

می فهمم لبخندت بهشتی از سیب به پا خواهد کرد

پس می خندم که بگویم : سیب !!

لبخند تو را چند صباحی ست ندیدم ای خانه ات آباد بگو سیب...


برچسب‌ها: سیب, لبخند, میوه ممنوعه
شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 22:28 | سحر | |


دلم میگیرد… دلم برای دلم میگیرد
برای غربت غریبانه اش،پذیرش بی چون و چرایش و سهم نه چندان عادلانه اش میگیرد

و دلم برای غمهای دلم می گیرد

میخواهم دل داریش دهم آرام نمیگیرد،میخواهم ندیده اش بگیرم تحمل نمی آورد،

گاه توبیخش میکنم از تمام گردشهای احساس محکومش میکنم و در قفس احساس محکوم به ماندن ،

اما باز دلم برای دلم میگیرد

جمعه بیست و هشتم مهر 1391 | 1:10 | سحر | |

می آید ...

نمی آید ...

می آید ...

نمی آید ...

می آید ...

و گلبرگها تمام میشود !

می آید !!!

اما به کجا ؟

به دلم !؟

خدا کند که نیاید ....

نمیخواهم خجالت زده باشم ،

که دیگر دلی برای مهمان نوازی نمانده !

کاش به جای شاخه ای گل

تقدیر را در دستانم میگذاشتند

و میگفتند :

بیاید یا نیاید؟

تصمیم با توست !

و من چه تصمیم بکری میگرفتم

وقتی که میگفتم:

                                      بماند !

                                             تنها همین .....!


برچسب‌ها: گلبرگ, تنهایی, تصمیم بکر
یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | 18:43 | سحر | |

انـدوه که از حــد بگــذرد جایش را میدهد به یک بی اعتنایی مـزمـن!

دیـگه مـهـم نـیـســت بـودن یا نـبـودن! 

دوست داشتن یا نـداشتن!

دیگه حسی تو رو به احساس کردن نمی کشاند! 

در آن لحظه فـقـط در سکوت غـرق میشـی

و فقط نـگـاه میکـنی, نـگــــــــــاه…..!

سـکوت" خطرناکتر از "حـرفهای نیشدار" است! بدونِ شَـك کسی که "سُکــوت"

مـی کــند؛روزی حرفهایش را سرنوشت به شما خواهد گفت.


برچسب‌ها: بی اعتنا, سکوت, نگاه
چهارشنبه نوزدهم مهر 1391 | 17:43 | سحر | |

تنهــایـم

اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...

خستــه ام ...

ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...

چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز...

ولــی رازی نـدارم...

چــون مدتهــاست دیگــر کسی را "خیلــی" دوست ندارم...


برچسب‌ها: تنها, دلتنگ, راز, تکیه گاه
دوشنبه هفدهم مهر 1391 | 20:25 | سحر | |

سرت را که روی شانه ام بگذاری ،

حرف ها دارد برایت نجوا کند ...

حرف ها ، از جنس سروده هایی که در آستانه ی غزل شدن مرثیه گشتند ...

وسوسه ای از جنس مرداب ها مرا سوی خود می کشد

هوا ، هوای بی خیالی است اما با این همه بی خیالی و جنون ،

واهمه ای درونم است واهمه ای از جنس نبودن با تو

خدایا !!!

باید بودنم را به گونه ای فریاد بزنم تا که همه بدانند نیلوفرانه با تو می مانم...


برچسب‌ها: نیلوفرانه, وسوسه, نجوا
پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 11:3 | سحر | |

 

آزارم میدهی ؛

به عمد ...یا غیرعمد خدا میداند...

اما من آنقدر خسته ام ,

آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم ...

حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است ...

اشک میریزم...

سکوت میکنم و تو ...

همچنان ادامه میدهی...

نفرینت هم نمی کنم ...

خیالت راحــتـــــ . . .

شکســـــته ها نفرین هم بکــنند ،

گیرا نیســـت …!

نـــفرین ،

ته ِ دل می خـواهد

دلِ شکســـته هـم که دیگر

ســــر و ته ندارد....


پنجشنبه ششم مهر 1391 | 19:24 | سحر | |


چند وقتی است....

حرفی زیباتر از سكوت برای گفتن ندارم...

چشمانم به مانند پاییز برگ ریزان است....

قلبم.....قلبم هم هوای دلتنگی دارد.... با این همه ....

اما بر لبانم لبخندی نقش بسته است... تا مجبور نباشم سكوتم را بشكنم....

دلم پاییز می خواهد

دلم پاییز می خواهد ، تا انتهای راه خلوتی بروم برگ ها را رسوا کنم زیر قدم هایم

و تمام رویاهای باران را با یک بوسه از نسیم سوزناک دم غروب به باد دهم..."

جمعه سی و یکم شهریور 1391 | 11:37 | سحر | |

مهم نیست بعدا" چی میشه،مهم اینه که هیچی مثل قبل نمیشه....

می نویسم می نویسم از تو تا جسم کاغذ من جان دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت

فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را

تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی

تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی

به حریم خلوت عشق تو تنها برسی

می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد

می نویسم همه ی با تو نبودن ها را

تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری

تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی

تا مرا باز به دیدار خود من ببری

می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد...

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 | 19:56 | سحر | |

من از احساس بی حسی خود سرشارم!

نفس ها:سخت

ذهن:مشکوک فراموشی!

زبانی ساکت و یادی پریشان...حروف گنگ بی پایان پنهان

دهانم بسته...بغضی در گلویم...

به دیده اشک دارم به نوبت: سرد...بی درمان و جاری

دوایی نیست...سوگ پایانی ندارد...زخم هم درمان نخواهد!

چه جرمی دارد این چشمان گریان؟

چه جرمی دارد این قلب شکسته؟

چه جرمی دارد این اشکی که جاریست؟

چه بی سامان و تنها و غریبست: حقیقت!

کاش میشد حتی روح بیجانم را اندکی جان افزود

یا که از درد عمیق تعلیق اندک اندک فرسود.

من ندارم حسی...من ندارم بالی...

پر زدن نیست در اندیشه ی من...پر پروازم کو؟!

نه به اوج اندیشم نه افق را بینم نه دگر آسمانم آبیست!

هرچه دارم در ذهن:زمین است و فرود است و زمین!

پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 | 15:30 | سحر | |

باید از بهترین دوست ترسید...

زیرا جز او هیچ کس روح تورا آن قدر عریان ندیده است که جای دقیق زخمهایت رابداند.....!

يک دسته از آدم‌ها هستند که ترازويشان را توی دوستی در حال تعادل قرار داده‌اند. بی کوچکترين خطايی…رباتي می‌شوند با برنامه‌ای عينا شبيه به خودت، و هيچ تلاش و خلاقيتی فراتر از اين برنامه انجام نمی‌دهند. اس ام اس بزنی، اس ام اس می‌زنند. زنگ بزنی، زنگ می‌زنند. بگويی: “دوستت دارم”، می‌گويند: “دوستت دارم.” دعوا کنی، دعوا می‌کنند. قهر کنی، قهر می‌کنند. هديه بدهی، هديه می‌دهند. خوشحال باشی، انرژی می‌دهند. غمگين باشی، غمگين‌ترت می‌کنند.

بعد يک جا چشم‌هايت را باز می‌کنی و می‌بينی بيشتر تو بودی که برای حفظ رابطه تلاش کرده بودی و طرف مقابلت تنها آينه‌ای در برابر تو بود.

تو که خسته شوی.

تو که کم انرژی شوی.

تو که برای چند لحظه خودت را پشت اتفاقی پنهان کنی.

تو که از اتفاق کوچک يا بزرگی دلخور شوی.

تو که شلوغ شوی. می‌بينی آدم‌ها نيستند. رفته‌اند…

                            شايد رفته‌اند تا ربات يکی ديگر شوند…

دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 18:30 | سحر | |
Design By : mihantheme.com